تاريخ : شنبه یکم شهریور 1393 | 12:42 | نویسنده : فاطمه
 

بعد از چند  وقت ننوشتن کلی دلم میخواد بنویسم اما اینقد ذهنم قروقاطیه که نمیدونم چی بنویسم

امروز اول شهریوره ویه ماهه دیگه مدرسه ها باز میشه ودوباره میفته رو رور تند

والبته تکرار ندا امسال باید پیش دبستانی میرفت که ترجیح دادم نره البته با

پرس وجویی که از اونایی که بچه هاشون رفته بودند کردم فهمیدم

که رفتن ونرفتنش خیلی فرقی به حال سال بعدش که کلاس اول هستش نداره

زهرا هم نرفت وتاثیری نداشت مشکل حرف زدنش کم وبیش باقیه وفکر میکنم

لازم یاشه گفتار درمانی ببرمش وقتی تو جمع بچه ها حرف میزنه میبینم که

چه جوری بچم رو مسخره میکنن البته بگم که ندا چند تا حرف رو جابه جا میگه

مثلا به جای ف "س میگه وخ" رو زیاد تو جمله هاش به کار میبره من عاشق این

مدل حرف زدنشم ولی خوب از نگاه رنجیده ی دخترم وقتی بچه ها اونجوری

مسخرش میکنن کلی دلم میگیره ومیترسم ضربه بخوره

از وقتی بچه ها کوچیک بودن مخصوصا زهرا سعی میکردم تا جایی که امکان داره

هرچی میخان براشون تهیه کنم وخلاصه در حد توانمون براشون کم نذاشتیم اما

الان میبینم با وجود همهی اینا

توقعشون هر روز زیادتر میشه وبه داشته هاشون راضی نیستن وحتی ارزشی برای

اونا قائل نمیشن خوب الان در این سن خواسته هاشون بیشتر در حد سن وسال

خودشونه اسباب بازی لوازم التحریر وحتی گوشی (گوشی قدیمی باباش

که برای زمانی که کلاس میره ازش استفاده میکنه البته هیچ امکاناتی

نداره به قول زهرا)وتبلت و...مثلا انواع عروسکها

رو دارن اما وقتی ندا میگه حوصلم سر رفته و پیشنهاد بازی با عروسکهاش رو

بهش میدم میگه اینا همشون به درد نخورن در حالی که برای

خریدن هرکدومشون کلی ذوق وشوق داشتن

امسال ترجیح میدم که برای مدرسه ی زهرا خرید انچنانی نکنم چون تقریبا

همه ی لوازم مورد نیازش رو اون هم در حد قابل قبولی داره ولی متاسفانه

زیر بار نمیره وفقط یه کلام که من با وسایل پارسالم مدرسه نمیرم دوستام

همه چیشون نو باشه من با وسایل کهنه باشم اینه که یواش یواش داره اون روی مادرانه

وحساس منو قلقلک میده که دوباره مث هر سال پاشیم بریم خرید

بابا شون هم که شکر خداکمک انچنانی نمیکنه کلا زور بچه ها به مامان میرسه

دیگه هروقت منم خواستم یه کم سخت گیری کنم باباشون خیلی راحت برای اینکه

دل بچه ها رو به دست بیاره موافقت کرده ومن اینجا مامان بده شدم

وبماند که بعدا همه ی تقصیرا  افتاده گردن من به خاطر تربیت نادرست بچه هام

دوران  کودکی ما با بچه هامون چههههه قدر فرق کرده یادمه خودم با چند

تا عروسک پلاستیکی دنیایی  داشتم یا حتی با اون مدادرنگیهای شش رنگ!

یا اگه یه دفتر اضافه داشتم کلی برا خودم ذوق میکردم البته تنوع در زمان ما

خیییلی کم بود وانتخابهامون محدود ولی اونقدر ها هم تنوع

طلب نبودیم که بخایم از هر چیزی چن مدلش رو داشته باشیم به هرحال به قول

معروف زمونه عوض شده وهمراه با اون ادما هم یه رنگ وشکل دیگه شدن

میخام بدونم شما هم این مشکلات رو با بچه هاتون دارید و به حرف

بچه هاتونید یا حرف خودتون

 



تاريخ : دوشنبه ششم مرداد 1393 | 22:55 | نویسنده : فاطمه
خدایا به تو پناه میبرم

 

اگر این ماه تمام شده باشد وتو هنوز مرا نبخشیده باشی...

 


عیدتون مبارک

 

 

استشمام عطر خوش بوی عید فطر از پنجره ملکوتی رمضان گوارای وجود پاکتان

 

طاعات وعباداتتون مقبول درگاه حق

 

 

بازم مهمونی خداتموم شدنمیدونیم سال دیگه باشیم یا نه؟

ولی خداکنه امسال یکم بیشتر ازش خجالت بکشیم وکمتر گناه کنیم

 



  • صدرا آپ
  • ایرانی فون